معرفی ظرفیت های کهگیلویه و بویراحمد در قاب عکاسان کشوری
یاسوج- مدیرکل فرهنگ و ارشاد اسلامی کهگیلویه و بویراحمد از اجرای برنامه ملی هنری تور تخصصی عکاسی با حضور عکاسان برجسته کشوری در سطح این استان خبر داد.
به قلم محمدجعفر جامه بزرگی، عضو هیئت علمی مؤسسه پژوهشی حکمت و فلسفه ایران سنت حاشیه نگاری در تاریخ اندیشه اسلامی، به ویژه در سده های میانه و متأخر، غالباً تحت تأثیر روایت خاورشناسانه «انحطاط» تفسیر شده است؛ روایتی که حاشیه نویسی را نشانه رکود، تصلب فکری و گرایش به لفاظی و تقلید می داند.
به قلم محمدجعفر جامه بزرگی، عضو هیئت علمی مؤسسه پژوهشی حکمت و فلسفه ایران
سنت حاشیه نگاری در تاریخ اندیشه اسلامی، به ویژه در سده های میانه و متأخر، غالباً تحت تأثیر روایت خاورشناسانه «انحطاط» تفسیر شده است؛ روایتی که حاشیه نویسی را نشانه رکود، تصلب فکری و گرایش به لفاظی و تقلید می داند. در این نوشتار می کوشم این نگرش تقلیل گرایانه را به چالش بکشم و نشان دهم که حاشیه نه فرعی زائد بر شرح، بلکه صورتی از عقلانیت انتقادی، خردورزی خردنگر و ساختاری بینامتنی برای گفت وگوی چندنسلی میان حکیمان است. با بازخوانی جایگاه مکتب شیراز و به ویژه اثر ملاعبدالله بهابادی یزدی، یعنی حاشیه علی حاشیه الدوانی علی شرح التجرید، می توان نشان داد که چگونه منطق برهانی به زبانی مشترک برای داوری و گره گشایی از مسائل فلسفی تبدیل شد و زمینه را برای تحولات بعدی در سنت فلسفه اسلامی فراهم کرد.
1. تبارشناسی حاشیه نگاری: از اسکندریه و سنت لاتین تا جهان اسلام
برای فهم سنت حاشیه نگاری، باید این فرض را کنار گذاشت که این شیوه پدیده ای متأخر و منحصر به جهان اسلام است. ریشه های این سنت را می توان در آثار کهن یونانی و فعالیت شارحان فلسفه ارسطو در آتن و اسکندریه جست وجو کرد؛ جایی که مفسرانی چون آمونیوس، یوحنا فیلوپونوس و سیمپلیکیوس، با محور قرار دادن متن مرجع، به بسط و تحلیل مسائل فلسفی می پرداختند.
این الگوی تفسیری در قرون وسطای لاتین نیز، ذیل عنوان گلوسا (Glossa) و به ویژه گلوسای معیار (Glossa Ordinaria)، در پیوند با متون دینی و حقوقی گسترش یافت. در جهان اسلام نیز با گسترش نهادهای آموزشی و رواج ایجازنویسی، به تدریج رابطه ای میان متن، شرح و حاشیه شکل گرفت. آثاری چون الاشارات و التنبیهات ابن سینا و تجرید الاعتقاد خواجه نصیرالدین طوسی، به دلیل فشردگی مفاهیم و استدلال ها، زمینه را برای نگارش شرح هایی فراهم کردند که مقصودشان گشودن پیچیدگی های متن بود. در مرحله بعد، حاشیه به وجود آمد تا خود شرح را موضوع پرسش و نقد قرار دهد.
از این منظر، رابطه متن، شرح و حاشیه را می توان زنجیره ای از فعالیت های تفسیری و انتقادی دانست که در هر مرحله، امکان بازخوانی و ارزیابی مرحله پیشین فراهم می شود. حاشیه در این فرایند، صرفاً توضیحی تکمیلی نیست، بلکه می تواند زمینه طرح مسائل تازه و انباشت عقلانی دانش را فراهم کند.
2. منطق درونی رواج حاشیه نگاری
برای پاسخ به این پرسش که چرا حکمای سده های هشتم تا دهم هجری، به جای تألیف رساله های مستقل، تا این اندازه به حاشیه نگاری روی آوردند، باید سه عامل اساسی را در نظر گرفت.
نخست، عامل نهادی و تربیتی است. ساختار آموزش فلسفه در سنت اسلامی تا اندازه زیادی متن محور بود. استاد و پژوهشگر با مطالعه دقیق متن معتبر، طرح پرسش های تازه و بررسی مناقشات موجود، اجتهاد فلسفی خود را در حاشیه همان متن ابراز می کردند. بنابراین، فعالیت فکری الزاماً به معنای فاصله گرفتن از متن و تألیف اثری مستقل نبود؛ بلکه می توانست در قالب نقد یک استدلال یا طرح پرسشی تازه تحقق یابد.
دوم، عامل اقتصاد متن است. ایجاز متون فلسفی، مجموعه ای فشرده از مفاهیم و استدلال ها را در اختیار خواننده قرار می داد. حاشیه نویس می توانست بدون بازنویسی متن اصلی، مستقیماً بر محل نزاع متمرکز شود و ابعاد مختلف یک مسئله را بررسی کند.
سوم، عامل جدلی و گفت وگویی است. حاشیه نگاری میدان مناظره مکتوب میان نسل های مختلف اندیشمندان بود. متفکری شرح دیگری را می خواند و در حاشیه آن نقد می کرد؛ سپس همان حاشیه می توانست موضوع حاشیه نویسی و نقدی دیگر قرار گیرد. بدین ترتیب، زنجیره ای از اعتراض ها، پاسخ ها و استدلال ها شکل می گرفت که به غنای مباحث فلسفی می افزود.
3. جایگاه روش شناختی: خردورزی خردنگر و ساختار بینامتنی
ارزش معرفتی حاشیه نگاری را می توان در دو سطح بررسی کرد.
در سطح نخست، حاشیه نگاری نوعی خردورزی خردنگر است. اگر رساله های نظام ساز فلسفی را بتوان به تلاشی برای ترسیم افق های کلان هستی تشبیه کرد، حاشیه بیشتر به بررسی جزئیات و تمایزهای ظریف مفهومی می پردازد. حاشیه نویس ممکن است یک قید، یک حیثیت تقییدیه یا تفاوتی دقیق میان دو مفهوم را موضوع تحلیل قرار دهد و ابعاد مختلف آن را بررسی کند. این شیوه از حیث توجه به تمایزهای مفهومی و صورت بندی دقیق مسائل، با برخی رویکردهای فلسفه تحلیلی معاصر، به ویژه تحلیل مفهومی، قابل مقایسه است.
در سطح دوم، حاشیه نگاری ساختاری بینامتنی ایجاد می کند که در آن اندیشمندان دوره های مختلف، از طریق متن و حاشیه، وارد گفت وگویی ممتد می شوند. در سنت شرح تجرید الاعتقاد، خواجه نصیرالدین طوسی، علامه حلی، قوشچی، جلال الدین دوانی، صدرالدین دشتکی و ملاعبدالله یزدی، در امتداد چند قرن، درگیر بررسی مسائل و نقد دیدگاه های یکدیگرند.
در این ساختار، تعبیرهایی مانند «قوله: کذا» صرفاً نشانه ارجاع به متن نیستند، بلکه محل دقیق اعتراض و کانون نقد را مشخص می کنند. این شیوه، ضمن حفظ پیوند نقد با زمینه اصلی بحث، از خلط میان مدعای نویسنده، تفسیر شارح و اعتراض حاشیه نویس جلوگیری می کند. از این رو، تعیین دقیق محل نزاع را باید یکی از مؤلفه های مهم عقلانیت انتقادی در سنت حاشیه نگاری دانست.
4. نقد انگاره شرق شناسانه انحطاط
یکی از برداشت های رایج در تاریخ نگاری فلسفه اسلامی، این است که پس از غزالی یا ابن رشد، اندیشه فلسفی در جهان اسلام وارد دوره رکود شد و جای خود را به منازعات لفظی و تکرار آرای پیشینیان داد. برخی خاورشناسان کلاسیک، از جمله ارنست رنان، در چارچوب چنین روایتی به تاریخ اندیشه اسلامی نگریسته اند.
در برابر این برداشت، پژوهش های جدید، از جمله مطالعات دیمیتری گوتاس و رابرت ویزنوفسکی، امکان بازنگری در ارزیابی دوره پساسینوی را فراهم کرده اند. بر اساس این رویکرد، این دوره را نمی توان صرفاً عصر رکود دانست؛ بلکه باید تحولات مفهومی، تخصصی شدن مباحث و دگرگونی روش های استدلال را نیز در نظر گرفت.
در این دوره، بخشی از فعالیت فلسفی به جای تمرکز صرف بر صورت بندی های کلان، به تحلیل های دقیق معناشناختی، تمایزگذاری های منطقی و بررسی شرایط صدق گزاره ها معطوف شد. بنابراین، حاشیه نگاری را نمی توان تنها بر اساس قالب نگارش آن ارزیابی کرد. برای داوری درباره ارزش فلسفی این آثار، باید دید چه مسائلی را طرح کرده اند، چگونه استدلال ها را تحلیل کرده اند و چه نقشی در روشن شدن اختلاف های مفهومی داشته اند.
5. مکتب شیراز و جایگاه ملاعبدالله یزدی: داور یا معمار مسئله؟
مکتب شیراز در سده های نهم و دهم هجری، یکی از عرصه های مهم منازعات فلسفی و کلامی در سنت اسلامی بود. بخشی از این منازعات پیرامون حواشی جلال الدین دوانی و صدرالدین دشتکی بر شرح قوشچی بر تجرید الاعتقاد شکل گرفت. این مباحثات، مسائل بنیادینی درباره وجود و عدم، حدود اطلاق و تقیید، شرایط صدق قضایای سلبی و نسبت قاعده فرعیه با انواع قضایا را در بر می گرفت.
در این میان، ملاعبدالله بهابادی یزدی با نگارش حاشیه علی حاشیه الدوانی علی شرح التجرید در ادامه این گفت وگوی فلسفی وارد شد. اهمیت کار او را نمی توان صرفاً در پذیرش یا رد دیدگاه یکی از طرفین منازعه خلاصه کرد؛ بلکه باید آن را در شیوه مواجهه با استدلال ها و تلاش برای داوری بر اساس موازین منطقی جست وجو کرد.
یکی از نمونه های مهم این رویکرد، بحث درباره عدم و مسئله نیاز یا عدم نیاز قضایای عدمی به ظرف ذهنی است. در این مناقشه، ملاعبدالله یزدی با تفکیک میان «نفی نسبت» و «نسبت منفی»، به بررسی مبانی استدلال های مطرح شده پرداخت. مسئله اصلی این بود که آیا برای صدق قضایای عدمی باید نوعی ظرف یا موضوع در ذهن فرض شود یا اینکه چنین نیازی از خلط میان دو ساختار متفاوت قضیه ناشی می شود.
در این زمینه، تمایز میان «سلب الربط» و «نسبت سلبی» و نیز تفکیک «اهمال السلب» از «سلب الاهمال» اهمیت دارد. این تمایزها به نحوه عملکرد سلب در ساختار قضیه مربوط اند و نشان می دهند که بدون تفکیک دقیق سطوح منطقی، ممکن است در تحلیل گزاره های عدمی دچار مغالطه شویم.
از این منظر، ملاعبدالله یزدی را نمی توان صرفاً شارح یا داوری میان دو دیدگاه رقیب دانست. اهمیت او در این است که با بازسازی محل نزاع و تحلیل مقدمات استدلال ها، در پی گشودن بن بست های مفهومی برآمد. به این معنا، او نه فقط در مقام داور، بلکه در مقام معمار مسئله ظاهر می شود؛ متفکری که با انضباط منطقی، امکان صورت بندی دقیق تر مسئله و بررسی راه حل های آن را فراهم می کند.
6. نسبت مکتب شیراز با مکتب اصفهان و زمینه های حکمت متعالیه
رابطه مکتب شیراز و مکتب اصفهان را باید در چارچوب پیوستگی های فکری و روش شناختی نیز بررسی کرد، نه صرفاً به عنوان گذار از یک دوره به دوره ای دیگر. باریک اندیشی ها و تفکیک های مفهومی شکل گرفته در حواشی تجرید الاعتقاد، بخشی از زمینه های روش شناختی لازم برای تحولات بعدی فلسفه اسلامی را فراهم کردند.
تمایز میان «حمل اولی ذاتی» و «حمل شایع صناعی» و نیز تحلیل گزاره های عدمی و نحوه صدق آن ها، از جمله مباحثی است که می توان نسبت آن ها را با تحولات بعدی، از جمله حکمت متعالیه، بررسی کرد. مقصود از این پیوند، فروکاستن مبانی فلسفه ملاصدرا به حاشیه نگاری های پیشین نیست؛ بلکه توجه به این نکته است که شکل گیری نظام های فلسفی بزرگ نیز از انباشت تدریجی تحلیل ها، تمایزهای مفهومی و حل مسائل جزئی تر تأثیر می پذیرد.
از این رو، حاشیه نگاری را باید یکی از زمینه های رشد ابزارهای تحلیلی در سنت فلسفی اسلامی دانست؛ ابزارهایی که امکان صورت بندی دقیق تر مسائل و طرح استدلال های پیچیده تر را فراهم کردند.
نتیجه گیری
حاشیه نگاری در سنت فلسفه اسلامی را باید یکی از صورت های عقلانیت انتقادی دانست که سه کارکرد اساسی دارد: تعیین دقیق مسئله و حفظ زمینه نزاع، فراهم کردن امکان تحلیل مفهومی در مقیاس خرد و ایجاد فضایی بینامتنی برای گفت وگو و نقد میان نسل های مختلف اندیشمندان.
میراث ملاعبدالله یزدی نشان می دهد که منطق صوری و برهانی می تواند فراتر از مجموعه ای از قواعد انتزاعی، به زبانی مشترک برای ارزیابی اختلاف ها و گشودن گره های مفهومی تبدیل شود. اهمیت این سنت در آن است که اندیشه را به بازخوانی انتقادی متون، شکیبایی در پژوهش و دقت در صورت بندی مسائل فرامی خواند.
بازشناسی حاشیه نگاری، افزون بر کمک به فهم دقیق تر تاریخ فلسفه اسلامی، می تواند زمینه گفت وگویی روشمند با جریان های فلسفی معاصر، به ویژه فلسفه تحلیلی، فراهم کند. چنین گفت وگویی زمانی ثمربخش خواهد بود که ضمن توجه به شباهت های روشی، تفاوت های تاریخی و مبانی نظری دو سنت نیز حفظ شود. حاشیه، در این معنا، صرفاً نوشته ای در کنار متن نیست؛ بلکه یکی از عرصه های مهم تولید، نقد و انباشت دانش فلسفی است.
انتهای پیام
{{name}}
{{content}}